عاشقانه ها
عاشقانه ها
به وبلاگ عاشقانه ها خوش آمديد
مديريت وبلاگ را با ارايه نظرات و پيشنهادات خود در جهت هر چه بهتر شدن مطالب وبلاگ راهنمايی نماييد.
با آرزوي لحظاتی خوش و سرشار از شادمانی برای شما دوست عزيز .
 
 

 

 

 چهارشنبه، 9 مرداد هزار و سیصد و هشتاد و هفت - 1:38 PM

ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد

 
-


ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد
ايمان بياوريم به ويرانه هاي باغ تخيل
به داس هاي واژگون شده ي بيکار
و دانه هاي زنداني .
نگاه کن که چه برفي ميبارد....

 سلام اي غرابت تنهايي
اتاق را به تو تسليم ميکنم
چرا که ابرهاي تيره هميشه
پيغمبران آيه هاي تازه تطهيرند
و در شهادت يک شمع
راز منوري است که آن را
آن آخرين و آن کشيده ترين شعله خوب ميداند....

-

مي بندم اين دو چشم پر آتش را
تا ننگرد درون دو چشمانش
تا داغ و پر تپش نشود قلبم
از شعله نگاه پريشانش

 مي بندم اين دو چشم پر آتش را
تا بگذرم ز وادي رسوائي
تا قلب خامشم نكشد فرياد
رو مي كنم به خلوت و تنهائي......

-


كاش چون پائيز بودم ... كاش چون پائيز بودم
كاش چون پائيز خاموش و ملال انگيز بودم
برگ هاي آرزوهايم يكايك زرد مي شد
آفتاب ديدگانم سرد مي شد
آسمان سينه ام پر درد مي شد
ناگهان توفان اندوهي به جانم چنگ مي زد
اشگ هايم همچو باران
دامنم را رنگ مي زد
وه ... چه زيبا بود اگر پائيز بودم
وحشي و پر شور و رنگ آميز بودم
شاعري در چشم من مي خواند ... شعري آسماني
در كنارم قلب عاشق شعله مي زد
در شرار آتش دردي نهاني
نغمه من ...
همچو آواي نسيم پر شكسته
عطر غم مي ريخت بر دل هاي خسته
پيش رويم:
چهره تلخ زمستان جواني
پشت سر:
آشوب تابستان عشقي ناگهاني
سينه ام:
منزلگه اندوه و درد و بدگماني
كاش چون پائيز بودم ... كاش چون پائيز بودم...

-


 


  نظرات 8    
 

 دوشنبه، 7 مرداد هزار و سیصد و هشتاد و هفت - 12:28 AM

چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو؟

 

-

گاه می اندیشم

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟

آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسی می شنوی

روی خندان تو را

کاشکی می دیدم....

شانه بالا زدنت را،بی قید

تکان دادن دستت که،مهم نیست زیاد

و تکان دادن سر که،عجب!عاقبت مرد؟

افسوس،افسوس

کاشکی می دیدم....

من به خود می گویم:

چه کسی باور کرد جنگل جان مرا عشق تو خاکستر کرد؟

می توانی تو به من زندگانی بخشی

یا بگیری از من آن چه را می بخشی

-   

 توی جاده تک تنها...

 یه مسافر توی شبهام...

 کوله بار غم رو دوشش....

 صدهزار قصه تو گوشش....

 نمی دونم که کجا بود....

 نمی دونم که کجا رفت...

 رو تنش گرد مصیبت....

 توی مرداب حقیقت...

 طعم تلخ یه جدایی...

 اونو با غم داده عادت...

 نمی دونم که کجا بود....

 نمی دونم که کجا رفت...

 فقط این جا رو نمی خواست...

 بی صدای بی صدا رفت...

 رفت...

 رفت...

 رفت...

 دستای سرد و سیاهش...

 چشمای مونده به راهش...

 یه کسی بوده که رفته...

 زندگی شده تباهش...

 فقط این جا رو نمی خواست...

 بی صدای بی صدا رفت... رفت..

-            

 لحظه هاهميشه خواستن که توروبگيرن ازمن  

چه غريب و ناشناس جاده به تو رسيدن

هميشه يه چيزي بوده شوق تو از دلم ربوده 

ولي يک تپش دل من از غمت جدا نبوده

يه روز چشاتو وا کني مي بيني من تموم شدم

مي بيني جام چه خاليه يا رفته ام پي خودم

اگه يه روز و روزگار پيش خودت باز بشيني

تمام اين روزا رو جلو چشات باز مي بيني

چقدر ما فاصله داريم چرا اين و نفهميدم

کاش اون روزا مي مردم و يه جور اين و مي فهميدم

ديگه برام نمي موني تو چشمات اين و مي خونم

چقدر دلم گرفته باز نمي دونم چي بخونم

-

 شاید  شبي بازگردم

تنها براي سکوت گنگ قناري ها 

شايد لحظه اي دوباره بازگردم

تنها براي آن لحظه که جان دادي

من تمام سوي دلها را مي گشايم در اين زندان تنگ

من سکوت را با سنگي خورد خواهم کرد

تنها براي آن لحظه که سخن نگفتي

من شرابي خواهم آورد با رنگ صدا

-       


  نظرات 4    
 


 
 
 
 
Home - Contact Us - Creative Design Center - top 

Powered by IRANBLOG version 4.2 Beta
Copyright ©2003 - 2007 , http://twofreind.iranblog.com/